منوچهر خان حكيم

204

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

از اسكندر اين نوع عمل‌ها صادر شود . پس صلاح در آن است كه فردا هركدام كه به بارگاه آييم جزوى از انجيل در بغل گيريم و چون در اندرون بارگاه قرار گيريم جزوها را بيرون آورده به آواز بلند به تلاوت مشغول شويم و من اسمى از اسماى عظيم مىخوانم . اگر اين ديو است چون كلام خدا را بشنود تاب نمىآورد ، مىگريزد و اگر او همان بر جاى خود قرار يابد ، پس اسكندر است . البته دماغ او خلل به هم رسانيده است ، آنگاه دفع ديگر كنيم . شهزاده و سالاران بر حكيم زمان آفرين كردند و از بارگاه بيرون آمده هركدام به خيمهء خود رفتند تا آنكه روز روشن شد ، ارسطو و شهزادگان هركدام جزوى انجيل در بغل نهاده به بارگاه آمده جابه‌جا قرار گرفتند و همه يكباره جزوها را بيرون آورده و به آواز بلند شروع در خواندن كردند كه هزاردستان حرامزاده تاب نياورده ، ناگاه از جاى جسته و خود را از بالاى تخت به زير انداخت و روى به گريز نهاد و نعره‌اى بركشيد كه : هان اى مردم اسكندر ! منم هزاردستان ديو كه آمده بودم و پادشاه شما را دزديده ، در بند كشيده‌ام كه از جفا بميرد . در ميان شما چنين تفرقه انداخته‌ام و اسكندر را در جايى در بند كشيده‌ام كه تا روز قيامت اگر بگرديد ، پى بر سرّ او نخواهيد برد . اين را گفته كه فريدون نهيب داد كه : مگذاريد اين سگ بدر رود . دلاوران از جاى درآمدند ، امّا چندان كه كوشيدند دستى به آن حرامزاده نيافتند . آخر الامر آن ديو لعين از ميان بدر رفت و غلغله در ميان بارگاه اسكندر افتاد . همه باهم مىگفتند كه ما حيران بوديم كه اين‌چه نحو اسكندر بود كه از اين نوع فعل‌ها از او صادر مىشد . اما ارسطو در دم نامه‌اى نوشت به جانب گيسيا بانو كه : اى بانوى بانوان و اى نوباوهء رستم داستان ! بدان و آگاه باش كه آن ناپاك كه با تو درشتى كرد هزاردستان ديو بوده است كه بدين شكل آمده اسكندر را دزديده ، نمىدانيم كه او را كجا در بند كشيده ؛ الحال به توفيق خدا او را شناختيم و او بدر رفت . در چنين وقتى كه مثل جزاير عاد و زنگيان آمده‌اند ، ما را بىوجود شما استحكامى نيست . البته بايد به رسيدن نامه ، خود برگرديده متوجّه اين صوب شويد كه اكثر اوقات از شما مددهاى نمايان به خسرو گيتىستان